تبليغاتX
زیباترین گناه
این روزها

سخاوت لبخنده ی دلنشین تو آنقدرها هست

که دلم تنگ هیچ دلتنگی کهنه ای نمیشود

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 11:13 توسط افشین |

خیلی وقت است که نه من ، نه شعر
از راه رو این خانه نگذشته ایم
راه من دراز است و خانه شاعران دور
اما دلم هنوز در گیر واژگان ناگفته
دیروز به سرحد بی قراری رسیدم
تنگه این دل بی قرار جای واژه نبود
روی کاغذ ریخت
نوشتم...
              ((سلام))
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:32 توسط افشین |

تصویر کردن برایم سخت نیست اما ...
وقتی نوبت به تعریف کردن میرسد هرچه واژه از خاطرم می رود
به مثال و تشبیه و تصویر پناه می برم
این زبان اشاره را تو خوب میدانی
آتش...!
نورانی و داغ و سوزاننده
باید دور باشم اما نزدیک
که روشن باشم و گرم ، قبل از سوختن
گه گاه هوس یک عبور سریع از میان آن
هوس انتحار...
شاید گوشه ای از من هم بسوزد
همین خوب است.
وگرنه انتحار معنا ندارد
می شنوی ..؟
این صدای تپیدن قلب من است
از انتحار...؟
               از فرط علاقه ...؟
                                     از ...
نمی دانم اما می تپد و من را می لرزاند
از تو می ترسم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:26 توسط افشین |

و من آيه های عشق را گه گاه - و نه هميشه -

در قنوت نيازم زمزمه می کنم

و به دنبال ردی از نگاه تو

درخم کوچه های آينه

و بر پوست جاری باران

عاشقانه ترين رکعت را به جا می آورم ..

سجاده ی اشتياقم هنوز باز ست ؛

دير نکن

زود بيا ، که نگاه منظومه ی عشق

هنوز که هنوز است

بر مدار انتظار می چرخد

...

دير نکن ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 14:9 توسط افشین |

تو را دوست مي دارم
در كوچه باغها بوي ليمو مي آيد
بوي سيب گلاب
بوي ريحاني كه در لا به لاي ذهنم مي بارد
و مرا سر شار از پروانه مي كند
بهار را با تو شكوفه مي زنم
و سفره هفت سين من
پر از پيچک و ياس مي شود
تو را از خدا عيدي گرفتم
لاي يك نيلوفر آبي
رو به سوي طلوعي زرد و نمناك
هنگامي كه عطر نعنا در فضا مي رقصيد
و من به شفافيت تو اقتدا كردم
تو را دوست مي دارم
به مردم مردابهايم سنگ مي اندازم
هر لحظه ام را جلوي قدمهايت قرباني مي كنم
و در تلاطم سرخي كه سا خته اي باران مي كارم
تو را دوست مي دارم
آن زمان كه در جمعيت اندوه مرا به نام خواندي
و مرا با روح نجيب آيينه پيوند زدي
ديگر هر غروب، رو به قبله اي كه هميشه نوراني است
به احترامت سكوت مي كنم
حالا ببين!
يك كبوتر ديگر در من مي رويد..

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت 14:16 توسط افشین |

از عشق که می نویسم ،

به یاد می یاورم هنوز تمام نشده ای

پس در التهاب سطوح و اضطراب رنگ ها

نقاشی ات می کنم

پیش از آنکه نقشی جز تو

بر بوم هیچ نقاشی ، نقش بندد !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 10:51 توسط افشین |

اين روزها مثل بادي پريشان احوال، از روي خاطرات ترك خورده مي‌گذرم

و نمي‌دانم در كدام سوي كوير است كه هنوز سرگردانم

صدايم را كسي نمي‌شنود

و شب‌ها مهتاب است كه در تنهايي برايم لالايي مي‌خواند

اين روزها سرم پر از ابهام است

احساسم شده است يك علامت سوال بزرگ

عقلم علامت تعجب

زبانم سه نقطه

و دلم در پرانتز حريمش، حرمتش را حفظ مي‌كند

اين روزها، نه! اين شب‌ها

حوالي خواب‌هايم باراني است

با هر تكه ابري، قطره باراني مي‌شوم

تا از آسمان دلم بر روي اين كوير خشكيده ببارم

تا شايد روزي جوانه عشق از اين خاك برويد

بي هيچ ترسي از هر احساس تنهايي

اين روزها قاصدك‌ها زياد خوش خبر نيستند

براي همين مدام خودشان را قايم مي‌كنند

و پروانه‌ها زياد دلشان شاد نيست

براي همين در تنهايي مي‌گريند

اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود

با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم

و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم

براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

اين روزها اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم

همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم

بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم

بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين جاي قلبم مخفي مي‌كنم

مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند

تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم

چشمانم برق مي‌زند

روزي شاعري برايم گفت

پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!

و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

اين روزها دلم براي دوست داشتن مي‌سوزد

وقتي كسي مرا براي ت م ل ك بخواهد

دلم مي‌لرزد

صدايم مي‌گيرد

و نبض لحظه‌هايم به تندي مي‌زند

نياز به دوستي رازي است كه به تملك نبايد فروختش!

اين روزها كسي گم شده است

در ميان ستاره‌ها، در آغوش مهتاب

در هنگامه بوسه باران آسمان...

تنها ماندنِ نجابت يك نگاه سخت است

اين روزها دوستان غريب شده‌اند

و غريبه‌ها اداي دوستي درمي‌آورند

اما من با كدامين واژه بگويم

دوستي عطر آشنايي است ديرينه

كه هيچ غريبه‌اي را در اين خلوتكده راهي نيست

و دوستي پاك است و پر از نگاه آشنا

مثل دوستيمان با خدا

اين روزها هر لحظه با خداي مهربان نجوا مي‌كنم

و در لحظات پاك نيايش

براي آرزوهاي خوب همه دعا مي‌كنم

براي لحظات دلتنگي و بي‌قراري اين روزهايم

به پرنده‌ها مي‌گويم: التماس دعا...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 15:10 توسط افشین |

دوباره باختم ای وای آبرویم رفت

و حرفهای همیشه...:چه ساده ای بدبخت

هزار بار خواستم تو را نبینم در

میان تجربه های مداوم اما سخت

ولی نشد تو همیشه مقابلم بودی

همان قرار قدیمی درست در سر وقت

چه کند می گذرد زمان این بازی

شمارش معکوس قلب من تا...هفت↓

دلهره مانده برویم و گم شد

مسیر خواب خوشم با پریدنت از تخت

چقدر حال مرا برد تو به هم میزد

همیشه من ته صف،تو سوژه ای سرسخت

ودرد،این همه سرخوردگی،پر از تکرار

دوباره باختم ای وای آبرویم رفت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 21:47 توسط افشین |

ویار مرگ دارد

 وقتی

 غرق در اندوهی

 در زخم های تن-
 

برهنه می شود...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 19:1 توسط افشین |

پیش تر از آنکه بروی ،

تنهایی من همیشه آغاز می شود .

 

از آن تو این جهان پر رفت و آمد .

 

مرا

        همین کلمات

                              کافیست ،

که همیشه بوی ترا بدهم
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 14:13 توسط افشین |